Generic selectors
Exact matches only
جستجو بر اساس عنوان
جستجو بر اساس مطلب
Post Type Selectors
بر اساس دسته بندی
آرایشی/بهداشت
آشپزی
آموزشی
آی تی
ادبی
استارتاپ
اقتصاد
امور زنان
بازی‌های کامپیوتری
بلاکچین و ارز دیجیتال
بهترین ها
پزشکی
تعمیرات
تغذیه
تکنولوژی
تکنولوژی و صنایع
جامعه شناسی
حقوق
حیوانات خانگی
خانه و دکوراسیون
خانواده
داستان کوتاه/ نقد ادبی
دسته‌بندی نشده
رهبری و مدیریت
روان‌شناسی
روایت‌های شخصی
رویدادها
زندگی نامه
سئو
سبک زندگی
سرگرمی
سلامت
سلامت عمومی
سیاست
سیاسی/اجتماعی
سینما و تئاتر
صنایع
طراحی وبسایت
عکاسی
علم روز
علمی
فرهنگ
فضای مجازی
فلسفه
گردشگری
مارکتینگ
محیط زیست
مد و زیبایی
مدیریت و کسب‌وکار
مسائل روز
مطالب داغ
معماری و ساختمان سازی
موبایل و کامپیوتر
موسیقی
موفقیت
نقد ادبی
هنر و ادبیات
هنرهای تجسمی
ورزش
خانه @ سلامت @ روان‌شناسی @ از هستی شناسی تا شناخت «من»: انسان ذاتا حقیقت جو است

از هستی شناسی تا شناخت «من»: انسان ذاتا حقیقت جو است

by | 11 اردیبهشت 1400 | روان‌شناسی | 1 comment

هنر، دروغی است که به ما امکان درک حقیقت را می دهد

                                                                                   پابلو پیکاسو

همه ی ما در برهه هایی از زمان، احساس تنهایی می کنیم و سعی داریم تا تنهایی خود را به گونه ای جبران کنیم. بودن در کنار خانواده و دوستان تا حدی می تواند حفره ی تنهایی ما را پر کند، اما تا چه حدی؟

انسان هرچه تلاش کند تا خود را از تنهایی خارج کرده و اطرافش را پر از افراد مختلف کند، نمی تواند منکر این معنا شود که «ذاتا تنهاست». ما در اعماق وجود خود تنها هستیم و بدون شک، این را حس می کنیم. دلیل این ادعا را می توان اینگونه بیان کرد که ما تا با کسی سخن نگوییم یا عملی انجام ندهیم، دیگران از ضمیر و باطن ما نمی توانند مطلع شوند. و این نمود و ابراز از طریق سخن و کردار، تنها بخشی محدود از چگونگی وضعیت درونی ماست. ما هرگز نمی توانیم ضمیر باطنی خود را به طور کامل برای دیگران آشکار کنیم و چه بسا به این نتیجه برسیم که دیگران امکان درک ما را ندارند و به مختصر گویی بسنده کنیم. همه ی غم ها و شادی های ما در رفتار و گفتارمان ظاهر نمی شود. تن ما می تواند در جمع ده ها تن دیگر باشد اما در باطن ما همواره تنهاییم و گاهی واقعا نمی دانیم با این انزوای درونی باید چه کرد.

ممکن است کسانی در این جهان، برخوردار از موهبت های گوناگون بوده و از برخی رنج های طبیعی مانند گرسنگی، محدودیت مادی، بیماری و غیره فارغ باشند. اما این افراد اگر اندکی عمیق و دور اندیش باشند، قطعا به این احساس رسیده اند که رنجی درونی در وجودشان حضور دارد و این رنج، با لذات مادی و زودگذر برطرف نمی شود. رنجی که پاسخ اش در بیرون یافت نمی شود و دیگران قادر به حل آن نیستند. بسیاری افراد بوده و هستند که آرزوی رسیدن به نهایت لذات و خوشی ها را داشته اند و به آنها هم رسیده اند، اما پس از مدتی متوجه شده اند که انتهای جاده ی لذت پرستی، پوچی است. اگر به کسی همه ی جهان را هم بدهند، مطمئنا با گذر زمان، یا دچار بحران بی هدفی و بی هویتی می شود و یا دوباره به وادی بیشتر خواستن و حرص می افتد. شاید این حقیقت که کشورهای مرفه جهان در صدر آمار خودکشی قرار دارند گواهی بر این مدعا باشد. همانطور که مولانای جان، زیبا گفته:

راه لذت از درون دان، نه از برون  *  ابلهی دان جستن قصر و حصون

قصر چیزی نیست، ویران کن بدن  * گنج در ویرانی است ای میر من

اما به راستی این دغدغه چیست که همه ی ما کم و بیش آن را لمس کرده ایم و به آن می اندیشیم؟

این رنج نهان، میل ذاتی ما برای رسیدن به حقیقت است. انسان همواره در پی یافتن حقیقت وجودی خویش و هستی بیرون خویش است. انسان چه بخواهد چه نخواهد، در درون میل به بی نهایت دارد و این جهان و هرچه در آن است متناهی بوده و قطعا پاسخی کامل به این میل ذاتی نیستند. حقیقت، بی نهایت است و خرسندی واقعی، در نزدیک شدن به حقیقت نهفته است. جمله ای که در ابتدای این نوشتار از پیکاسو، نقاش معروف نقل شد، نشانگر این است که «هنر» می تواند تلاشی برای رسیدن به حقیقت و پاسخی به نیاز حقیقت جویی بشر باشد. اما شوربختانه، همیشه در همه ی دوران ها کسانی بوده اند که ادعای روشن بینی و رسیدن به حقیقت داشته اند و از این کشش بشر، خواسته یا ناخواسته در جهت انحراف دیگران استفاده کرده اند.

آیا رسیدن به حقیقت ممکن است؟

بدون شک، هر کس که ادعا کند به حقیقت محض رسیده است، خلاف واقع گفته است. چرا که در این وادی، سکون و توقف معنی ندارد. ما باید همواره در مسیر نزدیک شدن به حقیقت باشیم و این مستلزم داشتن «استقلال فکری» است. به عبارت دیگر، هر انسانی از عقل برخوردار است و نباید دنباله رو دیگری باشد، بلکه به طور مستقل، باید مفاهیم بنیادین را بررسی کرده و بهترین مسیر را برای نزدیک شدن به حقیقت انتخاب کند. فکر مستقل، متمرکز بر چیستی و چرایی وجود خود و هستی بیرون خود است. فکر مستقل، به این باور رسیده است که عقل، والاترین ارزش بشری است و اگر از آن به درستی استفاده شود، می تواند ما را به حقیقت نزدیک کند. بنابراین، معیار سنجش ادعای مدعیانی که می گویند حقیقت را دیده اند و راه بلد هستند، تنها عقل هر فرد است و بس. دیده ایم و شنیده ایم که عرفان ها و فرقه ها در اولین قدم، از پیروان خود می خواهند تا عقل خود را کنار گذاشته و مطیع محض باشند. و این سرآغاز توهمات و انحرافات خواهد بود.

مفهوم «من»

هستی شناسی، پدیدار شناسی و معرفت شناسی رشته هایی معروف و پر طمطراق در عصر حاضر هستند و هرکدام به نحوی در پی حقیقت در حرکتند. هستی شناسی به دنبال فهم هرآنچه هست است، پدیدار شناسی به دنبال درک ما از پدیده ها و معرفت شناسی در پی این است که انسان چطور می اندیشد. اما جای تعجب است که تمام این شاخه های فلسفه ی مدرن، از این معنا غافل شده اند که تا ما خود را نشناسیم، نمی توانیم هستی و معرفت را بشناسیم. آیا  شناختن بدون شناسنده که انسان است ممکن است؟

انسان تنها موجودی است که «من» می گوید. حیوانات نمی توانند من بگویند زیرا قادر نیستند از «خود» فاصله گرفته و مثلا بگویند «من گنجشک هستم». زیرا موجودات، فقط هستند و نسبت به بودن خود آگاهی ندارند. اما ما میتوانیم از خود فاصله گرفته و در مورد خود بیاندیشیم. انسان می تواند بگوید «من بدن و روح دارم». اگر در مورد این جمله کمی بیاندیشیم، متوجه می شویم که بسیار تکان دهنده است! یعنی من، این بدن و این روح نیستم! پس این «من» واقعا کیست؟

کلید رسیدن به معرفت و حقیقت، شناخت «من» است. این همان «وجود و ذات عاقل» درون ماست که در چهارچوب هیچ محدودیتی قرار نمی گیرد. این همان «جان» است که به دنبال «جانان» است. جسم و روح می توانند محدود شوند، اما حقیقت وجودی ما و عقل ما، ورای قید و بندهاست. از اول بوده است و تا آخر هم وجود خواهد داشت. بنابراین، شناخت هستی و شناخت معرفت، مستلزم شناخت خود است. هر انسان، یک جهان منحصر به فرد در درون خود دارد و به تعداد انسان ها، جهان های درونی وجود دارد.

 اگر انسان وجود نداشت، آیا موجود دیگری در جهان بود که سعی در شناخت مفهوم هستی کند؟

جواب این سوال قطعا خیر است زیرا هستی از درون انسان به ظهور می رسد و انسان است که در درجه ی اول از وجود خود و سپس از وجود دیگر موجودات آگاه است. خوب است در اینجا به یک نکته جالب در مورد یک باور قدیمی اشاره کنیم. خردمندان باستان بر این باور بودند که زمین، مرکز جهان هستی است. می توان روی این باور تامل کرد. زیرا شاید مقصود آنها جایگاه افلاک و ستاره ها نبوده است. شاید آنها معتقد بوده اند هرکجا که انسان وجود دارد، آنجا مرکز هستی است. زیرا انسان است که از طریق شناخت خود می تواند به شناخت هستی برسد و اساسا هستی با وجود انسان معنی پیدا می کند. بدون ما، این آسمان ها و زمین فقط هستند، بدون اینکه خود بدانند، و هرگز شناخته نمی شدند و کسی از وجودشان آگاه نمی شد.

اما این وجود آگاه و این گل سر سبد هستی، علاوه بر این شرافت و مزیتی ویژه ای که دارد و میتواند خود شناس و هستی شناس باشد، می تواند نظم هستی را هم مغشوش کند. همه ی موجودات در عالم، از آنچه هستند نمی توانند فراتر باشند. کرات آسمانی در مدار خود با نظم در حال حرکت هستند. حیوانات به اقتضای نوع خود، همان چیزی هستند که باید باشند. اما انسان می تواند از مدار انسانیت خود خارج شده و تبدیل به یک موجود خطرناک برای نظام هستی شود. یک اصل فلسفی معروف وجود دارد که می گوید: «هر چه از حد خود تجاوز کند، به ضد خود تبدیل می شود».

بنابراین، انسان در کنار همه ی ویژگی هایش، این استعداد را هم دارد تا به پایین ترین مرتبه های وجودی تنزل پیدا کند. دلیل این توانایی، داشتن قدرت اختیار است. در مورد اختیار انسان، قبلا در نوشتاری دیگر به تفصیل بحث کردیم. انسان، علی رغم اینکه از آگاهی بالایی به واسطه ی عقل خود برخوردار است، اما این اختیار را هم دارد تا در زمان هایی که عقل اش مختل می شود، کارهایی به شدت غیر عقلانی و خطا مرتکب شود. این خصوصیتی دیگر برای انسان است که در دیگر موجودات یافت نمی شود.

برگرفته از درس گفتارهای استاد غلامحسین ابراهیمی دینانی

مهدی امیرخانی
مهدی امیرخانی

فارغ التحصیل ادبیات انگلیسی و زبان شناسی کاربردی. مترجم و مدرس زبان انگلیسی. کارشناس سئو و تولید محتوا.

1 Comment

  1. فریدون سعدی

    من به فلسفه علاقمند هستم.

    Reply

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط