Generic selectors
Exact matches only
جستجو بر اساس عنوان
جستجو بر اساس مطلب
Post Type Selectors
بر اساس دسته بندی
آرایشی/بهداشت
آشپزی
آموزشی
آی تی
ادبی
استارتاپ
اقتصاد
امور زنان
بازی‌های کامپیوتری
بلاکچین و ارز دیجیتال
بهترین ها
پزشکی
تعمیرات
تغذیه
تکنولوژی
تکنولوژی و صنایع
جامعه شناسی
حقوق
حیوانات خانگی
خانه و دکوراسیون
خانواده
داستان کوتاه/ نقد ادبی
دسته‌بندی نشده
رهبری و مدیریت
روان‌شناسی
روایت‌های شخصی
رویدادها
زندگی نامه
سئو
سبک زندگی
سرگرمی
سلامت
سلامت عمومی
سیاست
سیاسی/اجتماعی
سینما و تئاتر
صنایع
طراحی وبسایت
عکاسی
علم روز
علمی
فرهنگ
فضای مجازی
فلسفه
گردشگری
مارکتینگ
محیط زیست
مد و زیبایی
مدیریت و کسب‌وکار
مسائل روز
مطالب داغ
معماری و ساختمان سازی
موبایل و کامپیوتر
موسیقی
موفقیت
نقد ادبی
هنر و ادبیات
هنرهای تجسمی
ورزش
خانه @ هنر و ادبیات @ روز مرگ‌ی

روز مرگ‌ی

by | 23 آذر 1400 | هنر و ادبیات | 8 comments

حال که روبروی صفحه کامپیوتر نشسته‌ام حس می‌کنم زنی هستم که در قرن 19 میلادی روبروی ماشین تایپ نشسته و دارد جزییات روزی را که داشته‌است، می‌نویسد؛ یا شاید هم نامه‌ای برای شخصی که مدت‌هاست از او خبر ندارد. در هر صورت من اینجا هستم و می‌نویسم. عنوان این نوشته‌ها اهمیت چندانی ندارد. در ابتدا قصد داشتم با عنوان بیست و یک اشتباه بیست و یک سالگی آغاز کنم؛ اما به راستی اشتباه یعنی چه؟ آیا چیزی را که به شخص من یا شخص دیگری آسیب بزند اشتباه می‌نامیم؟ و ای کاش می‌توانستم تمامی این کلمات و جملات را با لحن و صدای نه چندان خوب خود می‌خواندم! میدانی! احساس می‌کنم گاهی انسان احساس در خطر بودن را، به غلط، اشتباه تلقی می‌کند. وگرنه گاهی صرفا انجام آن کار اشتباه نبوده و نتیجه آن کار به ما این احساس را منتقل می‌کند که اشتباه بوده است. میدانی! مشکل از جای دیگری بود: “تصمیم”

 آری! همان واژه لعنتی که اهدافمان را تعریف می‌کند. اکنون این سوال در ذهنم است که من آیا به تصمیماتم فکر می‌کنم؟ یا شما به تصمیمات خود فکر می‌کنید؟ عیان است که ما به اهدافی نظیر تحصیل، مهاجرت، کار و میزان در آمدمان فکر می‌کنیم. زمانی که می‌گویم تصمیم، مقصودم آن است که چقدر به تصمیمات ناخودآگاه خود فکر می‌کنیم؟ مانند گشودن یک درب ساده و یا صحبت کردن درباره خواسته‌ای که دارید. تصمیماتی همین قدر ساده. به طور مثال زمانی که می‌خواهیم از درب خانه خارج شویم یک تصمیم است. به راستی به آن فکر می‌کنیم؟ حال بیشتر نگاه کنیم. اینکه با چه آدم‌هایی نشست و برخاست داشته باشیم تصمیم ماست. می‌خواهم در کنار تصمیم لغت دیگری نیز  اضافه کنم: “شجاعت”

 حال نه به معنای رفتن در قفس شیر! همین شجاعت گفتگو. یا شجاعت انجام دادن یا ندادن کاری!

از قلب تصمیم لغت بزرگتری نشت می‌کند. میدانی چیست؟ تفکر! تفکر درباره نتیجه‌ای که قراراست رخ دهد. خب، حال اگر جملات کلیشه‌ای و انگیزشی شدن و محال نبودن را کنار بگذاریم و نتیجه را آگاهانه بنگریم، از قضا دست سرنوشت خطا می‌رود و نتیجه آن نیست که می‌خواهیم.

 سهل یا دشوار، باید با آن کنار بیاییم. حقیقتا چه اهمیتی دارد که دیگران درباره‌ی من یا تو چه گمانی می‌کنند! اما من می‌گویم که به طرز حائز اهمیتی مهم است! اینکه اطرافیانمان، دوستانمان و همکارانمان درباره ما چه دیدی دارند مهم است؛ حال می‌خواهد اهمیت آن اندک باشد یا بسیار. ممکن است بگویید فارغ از نتیجه، باید کاری که می‌خواهیم را انجام دهیم. اما صبر کنید! من می‌گویم اشتباه است. با گذشت زمان، زودرنج‌تر و دل‌نازک‌تر می‌شویم و هرچقدر امن‌تر قدم برداریم برای خودمان بهتر است. نمی‌دانم! این خط و مشی من است. شاید تو به طریق دیگری معتقد باشی.

چند روز بعد

اندکی ست به مرض”کسی مرا دوست ندارد” مبتلا شده‌ام. احساس می‌کنم که تمام اطرافیانم با من غریبه‌اند و وجود من برای اشخاص ملموس نیست. مانند ارواحی که در تاریکی راه می‌روند یا صرفا فقط حضور دارند. واژه‌ای که این روزها مدام در سرم تکرار می‌شود “تغییر” است. حال تغییر است یا گریز نمیدانم. گریز از خود، اطرافیان یا هر آنچه که این روزها با آن برخورد داریم. به طرز عجیبی نوشتن برای من التیام‌بخش است؛ بدون توجه به رای دیگران می‌نویسم، گویی که قرار نیست مخاطبی این‌ها را بخواند. باید موضوعی را درباره خودت بدانی! درست در نقطه‌ای که بدون در نظر گرفتن اندیشه و قضاوت دیگران شروع به زیستن کردی در آن نقطه متولد می‌شوی و رشد می‌کنی.

احساسات عجیب و دور انسان‌ها آزار دهنده است. گویی انگار دیگر آن‌ها را نمی‌شناسی و کاملا غریبه هستند و می‌خواهند با خنجری نامرئی به تو ضربه بزنند! دست از ضعیف بودن بردار. دفاع اولین کار واجب است. درست است که چندان هم اهمیتی ندارد حال هر چه می‌خواهد باشد. لیکن دست کم تو احساس بهتری در آن لحظه داری! نوعی تلاش به خود سازی. هرچند احمق است آدمی که به وقت دم سکوت کند و به وقت سکوت دم زند. انسان دشواری وظیفه است ….

به قول استاد شفیعی کدکنی که چند باری افتخار شاگردی ایشان را داشتم دیگر خسته شده‌ام، باقیش برای بعد. شاید هم باقی پر‌حرفی‌هایم را ضبط کنم و پادکستی برای همرهان جان آماده کنم. نمی‌دانم! تا چه پیش آید زین پس…

zahramansouri
zahramansouri

صحبت کردن درمان است.

8 Comments

  1. خاطره سرایی

    خیلی خوب بود ممنون

    Reply
    • zahramansouri

      مچکرم از نگاه دقیق شما

      Reply
  2. mhbhosein

    سلام خوب بود موفق باشید

    Reply
    • zahramansouri

      مچکرم از شما

      Reply
  3. viber65

    زندگی سگی

    Reply
    • zahramansouri

      یه جورایی …

      Reply
  4. صادق خوش سیرت

    متن گیرا و تاثیر گذاری بود. خیلی زیبا نوشتید.

    Reply
    • zahramansouri

      مچکرم از نگاه شما

      Reply

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط